یادداشت چهل و هشت

  • هیـوا
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۳:۰۶
  • ۰ نظر

جعبه ی پیتزا رو روی تخت ، کنار لب تاپ گذاشتم و بطری آب رو پایین روی زمین . دراز کشیدم روی تخت و مشغول بالا و پایین کردنِ فولدر برای پیدا کردنِ فیلم مورد علاقه م شدم . هنوز سر و کله ش پیدا نشده بود . سری پیش ، وقتی بیسکوییت های شکلات دار رو به همین منوال آوردم ، از ناکجا آباد سبز شد و دقیقا روی بشقاب پرید تا بتونه ناخونکی بزنه . هر چند که مجبور شدم دعواش کنم ( و همزمان فکر کنم که متوجه میشه یا نه ؟ ) و اون از روی دستم که روی بشقاب و زیر بدنش بود رد بشه و بره پایین تخت و منتظر نگاهم کنه تا از طعم مورد علاقه ش - هله هوله - بهش بدم ! دادم ؟ معلومه که آره ... مگه میشه چیزی بخورم و به اون ندم ؟ از گلوم پائین میره مگه ؟ ... داشتم میگفتم . این سری آماده بودم ! دیدمش که خیز گرفته تا بپره بالا و این سری روی در جعبه فرود اومد : )) ... اما بجای دعوا کردن ، حسابی چلوندمش و بوسیدمش ... مطمئن بودم که می فهمه عشقی که بهش دارم رو ، و اِلّا چرا باید وقتی دارم نازش میکنم ، دست رو لیس بزنه و خودشو بیشتر بهم بچسبونه ؟ اونم مطمئنه که من عشقش رو می فهمم ... . همه ی این بالا و پائین پریدن ها ، با خوردن یه قارچ براش تموم شد و رفت که به خوابش برسه .

یادداشت چهل و هفت

  • هیـوا
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۸:۴۰
  • ۱ نظر

تویِ زندگیِ شخصیم ، آدمِ خیلی شلوغ و پر ارتباطی نیستم . حتی ارتباط مداوم هم باعث میشه اون ها رو زودتر از باید قطع کنم . برای همین آدم های کمی از گذشته رو دارم که بودنشون صرفاً برای کم بودنشون هست ! ... عقیده دارم اگر کسی هست که نِمیره و ترکتون نمی کنه ، صرفاً به این معنی نیست که خیلی دوستتون داره و یا شما براش با ارزش هستید ! بلکه ممکنه نرفتنش بخاطرِ کنجکاوی ( همون فوضولی ) ایی باشه که نسبت به شما و زندگی شخصیتون داره ! . همچین آدمی ، براش مهم نیست که شما چه احساسی نسبت به اون رابطه دارید . ناراحتی و دلخوری شما براش مهم نیست و اگر هم حرفی میزنه فقط برای توجیه کردن خودش و از سر باز کردن مشکلات هست ! و اگر شما کوچکترین مقاومتی در برابر حرف هاش داشته باشید ، سیلِ انتقاداتِ که به سمتتون میاد و متهم به خیلی چیز ها میشید ! و جوری ورق بر میگرده که انگار شما باید عذرخواهی کنید !!! .

همه ی این حرف ها ، اتفاقاتی بود که امروز برای من و یک رابطه ی 6-5 ساله افتاد . برای تموم شدنش به هیچ عنوان ناراحت نیستم چون به اندازه ایی که باید ، همیشه بودم ! اعتقاد دارم که همه ی رابطه ها تاریخ انقضا دارند و روزی تموم میشند و هیچ کسی مجبور نیست تا اشتباهات مداوم و غرلند های دیگری رو تحمل کنه ! ( بله من طرفدار ایدئولوژی پاک کردن صورت مسئله به جای حل اون هستم ! ) . خلاصه اینکه پیشرفت سن و تغییر رفتار و احساساتم رو به شدت حس می کنم . بی تفاوتی یا بزرگ شدن ؟ نمی دونم ، هر چی که هست ، جدائی ها دیگه برام دردناک نیستند .

یادداشت چهل و شش

  • هیـوا
  • يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۲:۲۸
  • ۱ نظر

انقدر که از صدای باد یا طوفان می ترسم ، از خودِ واقعه هراسی ندارم . عصر بود تقریباً که باد بدی ( از نظرِ من طوفان ) شروع شد . صدای لق لقِ پنجره ها و هوهویی که از درخت ها میومد باعث شدند که من تا گردن توی مبل فرو برم و انقدر به صفحه ی دوربین ها خیره بشم تا مامان برگرده . از بیرون صدای خرد شدن شیشه میومد و من به گربه ی خاکستریِ کوچه نگاه می کردم که تویِ اون باد ، با یه تیکه پلاستیک پاره سرگرم بازی بود ... وقتی هوا حالِ خوبی نداره ، بیشتر از آدم ها ، نگران این زبون بسته ها هستم که چی به سرشون میاد ... حیوون هایی که در حالتِ عادی از طرفِ آدمها آزار می بینند ، ممکنه از طرفِ طبیعت هم طرد بشند ؟ ... .

انسان بودن کارِ آسونی نیست . فقط این نیست که کار کنی و بخوری و شب ها با یه نفر بری توی رختخواب تا صبح بعد ! حداقل زندگی برای من این نیست و این تفکر یا روشی بود که توی این سرزمین و بین این آدم ها ندیدم . هیچوقت دلِ خوشی از همزبون هام نداشتم و به مرور این حس تقویت میشه و انقدر ادامه پیدا میکنه تا یک روز که ببُرم از همه چیز و قیدِ داشته هام رو بزنم و به معنای واقعی فرار کنم از لجنزاری که اسمش شده ... هوووف .

خلاصه اینکه صدا همیشه ترسناک تر و تاثیرگذار تر بوده و لطفاً ، لطفاً و لطفاً حیوانات رو آزار ندید ... حیوانات رو آزار ندید و حیوانات رو آزار ندید . آهِ طبیعت روزی دامنتون رو میگیره .

بعد نوشت : پستِ استاد ، حالم رو دگرگون کرد ... چرا اینچنین غمگینی عشق ؟ ( فیلمِ داخلِ پست - کلیک کنید )

یادداشت چهل و پنج

  • هیـوا
  • چهارشنبه ۲۹ فروردين ۹۷
  • ۰۰:۴۳
  • ۰ نظر

احساسم نسبت به بهار امسال خیلی متفاوت تر از سالِ قبل هست . این اغراق نیست اما من هر سال ، نسبت به سال قبل تنها تر میشم و نمی دونم خوبه یا بد ! تعطیلات امسال عجیب گذشت ... من وسطِ ماجرایی بودم که شاید ارتباطی به من نداشت اما همه ی روزهام رو تحت تاثیر خودش قرار داد ... شب سال تحویل ، من برای چندین سال متوالی کنار خانوادم نبودم ... بابا قبل از سال تحویل زنگ زد و زودتر تبریک گفت بهم ، چون شاید بعد از اون خط ها شلوغ میشد و نمیتونستیم صحبت کنیم ... بغض کرده بودم و چقدر خوشحال بودم که صورتم رو نمی بینند و لازم نیست درباره ی احساس وحشتناکی که داشتم توضیحی بدم ... اون لحظه افسوس خوردم که چرا خونه ی خودمون نیستم ، پیششون ... چند ساعت بعدش ، وقتی مهمون ها رفتن ، وقتی چراغ ها خاموش شدند و من توی تختم بودم ، نتونستم خودمو کنترل کنم و بخاطر همه ی جدایی ها گریه کردم ... بخاطر همه ی احساسات بدی که داشتم و ترس هام ... .

من محاصره شدم بین ترس هام از گذشته و آینده ... شب ها این احساس بیشتر میشه و من مستاصل تر ... دوست ندارم برگردم ، دوست ندارم این روزهام تموم بشه ، دوست ندارم خاطره های تکراری بسازم اما خوب می دونم که باز هم همه چیز مثل سابق ، از روی یه برنامه ی از پیش تعیین شده ی نامرئی ، اجرا می شه و من باز هم دچارِ احساسات مختلف میشم .

یادداشت چهل و چهار

  • هیـوا
  • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷
  • ۰۲:۵۸
  • ۱ نظر

سرانجام رمان " نام تمام مردگان یحیاست " را امضا کردم و برای امیر حسن‌زادگان، مدیر نشر ققنوس فرستادم. سال‌ها پیش قرار بود این رمان را به سپانلو تقدیم کنم، ناتمام ماند، زندگی‌ام دستخوش بلایایی شد که بسیاری از کارهام به تعویق افتاد، بهترین سال‌های خلاقه‌ی عمرم در غربت گذشت، بی‌دلیل، رفیقم سپانلو درگذشت. پدرم نیز از دلتنگی‌ من افسرده شد، درگذشت. نوشتن این رمان سی سال طول کشید. با آن عاشقی کردم، گریستم، نوشتم، و خوش بودم. این رساله‌ی عشق را به بچه‌ها تقدیم می‌کنم.
از خوانندگان آثارم همیشه ممنونم. سال نو و نوروزتان مبارک. تندرست و شاد باشید.

عباس معروفی


تبریکی بی ریاتر و زیباتر از این پاراگراف کوتاه ندیدم ... . مدت ها بود که نام رمان ذهنم رو درگیر خودش کرده بود و بی صبرانه منتظرم تا کتاب رو بدست بگیرم و شخصیت ها رو زندگی کنم . عباس معروفی کاریزماتیک عجیبی داره که حتی شنیدن نامش کافی ه تا برای همیشه تکه ایی از قلبت رو بین دستانش جا بگذاری ... . در کنار شاهکار های بی نظیری که خلق کرده ، شخصیت منحصر به فرد و صداقت انکار ناپذیرش مخاطب رو جذب میکنه . برلین برای من یادآور کتابخونه ی کوچیک و صمیمی هستش که نام معروفی بزرگ رو به نمایش میگذاره ... برای من یادآور مردی هست که با قلم و کاغذ معجزه خلق میکنه ... برلین برای من نارنجی ه !


دنیا را با تو عوض نمی‌کنم اما ،
دنیای تو را عوض می‌کنم .
نارنجی من !
نگفته بودم ؟

#عباس_معروفی
پیوندها