احساسم نسبت به بهار امسال خیلی متفاوت تر از سالِ قبل هست . این اغراق نیست اما من هر سال ، نسبت به سال قبل تنها تر میشم و نمی دونم خوبه یا بد ! تعطیلات امسال عجیب گذشت ... من وسطِ ماجرایی بودم که شاید ارتباطی به من نداشت اما همه ی روزهام رو تحت تاثیر خودش قرار داد ... شب سال تحویل ، من برای چندین سال متوالی کنار خانوادم نبودم ... بابا قبل از سال تحویل زنگ زد و زودتر تبریک گفت بهم ، چون شاید بعد از اون خط ها شلوغ میشد و نمیتونستیم صحبت کنیم ... بغض کرده بودم و چقدر خوشحال بودم که صورتم رو نمی بینند و لازم نیست درباره ی احساس وحشتناکی که داشتم توضیحی بدم ... اون لحظه افسوس خوردم که چرا خونه ی خودمون نیستم ، پیششون ... چند ساعت بعدش ، وقتی مهمون ها رفتن ، وقتی چراغ ها خاموش شدند و من توی تختم بودم ، نتونستم خودمو کنترل کنم و بخاطر همه ی جدایی ها گریه کردم ... بخاطر همه ی احساسات بدی که داشتم و ترس هام ... .

من محاصره شدم بین ترس هام از گذشته و آینده ... شب ها این احساس بیشتر میشه و من مستاصل تر ... دوست ندارم برگردم ، دوست ندارم این روزهام تموم بشه ، دوست ندارم خاطره های تکراری بسازم اما خوب می دونم که باز هم همه چیز مثل سابق ، از روی یه برنامه ی از پیش تعیین شده ی نامرئی ، اجرا می شه و من باز هم دچارِ احساسات مختلف میشم .